محمدرضا مهرپاک
بِسم رَبِّ الشُّهدا وَ الصِّدیقین نیازمند چیزی بودم که باورش کنم نگاهت بر من افتاد و باور کردم خواهان کسی بودم تا باورش کنم خود و رویاهایت را با من تقسیم کردی و باورت کردم اما آن چه که براستی نیازمندش بودم باور کردن خود بود. مرا به دنیای درونت بردی و با اکسیر عشق یاریم کردی و به برکت توست که زنده ام، لمس می کنم و باور دارم کسی، چیزی یا خود را... آری، تنها به خاطر وجود توست. محمدرضایم! تنها بخاطر توست که خود را یافتم و عشق ازلی را با جان و دل حس کردم و اکنون به برکت وجود توست که هنوز زنده ام و هنوز پا جای پای تو و دوستانت می گذارم. برادرم! دستم را رها مکن که از روزی می ترسم که پا روی خون تو و دوستانت بگذارم... یازهرا! التماس دعا
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت
11:47 توسط ساجده| |


