تبليغاتX
محمدرضا مهرپاک - باور


محمدرضا مهرپاک

بِسم رَبِّ الشُّهدا وَ الصِّدیقین

نیازمند چیزی بودم که باورش کنم

نگاهت بر من افتاد و باور کردم

خواهان کسی بودم تا باورش کنم

خود و رویاهایت را با من تقسیم کردی و باورت کردم

اما

آن چه که براستی نیازمندش بودم

باور کردن خود بود.

مرا به دنیای درونت بردی

و با اکسیر عشق یاریم کردی

و به برکت توست که زنده ام، لمس می کنم و باور دارم

کسی، چیزی یا خود را...

آری، تنها به خاطر وجود توست.

محمدرضایم! تنها بخاطر توست که خود را یافتم و عشق ازلی را با جان و دل حس کردم و اکنون به برکت وجود توست که هنوز زنده ام و هنوز پا جای پای تو و دوستانت می گذارم. برادرم! دستم را رها مکن که از روزی می ترسم که پا روی خون تو و دوستانت بگذارم...

یازهرا! التماس دعا

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 11:47 توسط ساجده| |