محمدرضا مهرپاک
بِسمِ رَبِّ الشُّهدا وَ الصِّدیقین تقریبا شش سال پیش بود که همه چیز شروع شد. یه روز آفتابی روزی که همه در تب و تاب بودن نمی دونم دقیقا برای چی ولی از مدرسه برده بودن مزار شهدا. همین وصیت نامه بود که مثل آهنربا جذبم کرد.... این کیه که این جوری با خداش حرف می زنه؟؟ خدایا حرفهاش چقدر نزدیکه به چیزهایی که تو خلوتهام با تو می گم! خدایم حرفهاش چقدر دل نشینه.... محمدرضا جان! اون روزها یادت میاد، مثل کسی که تو این دنیای بی سر و پیکر بعد از مدتها تنهایی و در به دری نور امیدی دیده باشه.... فردای اون روز می خواستم بازم بیام سر مزارت و از روی وصیتنامه ات بنویسم اما.... آره داداشم منم می خوام همه جز او فراموشم کنن، می خوام از خاطر تاریخ حذف بشم، مثل کسی که هیچ وقت وجود نداشته. فقط و فقط معبودم باشه و تو باشی و من باشم. اما دوری تو همه این رویاها رو خراب می کرد. هر وقت می خواستم بهت برسم دستی از غیب می اومد و دوباره فاصله.... شش سال دوری خواهر برادری درد کمی نیست. شش سال زندگی با یک اسم و وصیتنامه درد کمی نیست. داداشم یادته چقدر دنبالت گشتم! چقدر در به در کوچه ها شدم تا حاضر شدی همین وصیتنامه رو بهم برسونی. یه عالمی می گفت عشق حقیقی اونه که معشوق، عشقش رو علم کنه و به همه عالم نشون بده. بگه ببینین چه عشقی دارم من.... یادمه از وقتی وصیتنامه ات رو پیدا کردم هرجا حرفی از شهید شد زود رفتم وصیتنامه ات رو آوردم گفتم ببین داداش من چی نوشته!!!! اما همیشه با یه سردی تموم می شد. وقتی می پرسیدن داداشت کی بود؟ حرفی جز سکوت نمی تونستم بزنم.... شش سال سکوت سخته داداش..... یعنی می رسه زمانی که پیدات کنم. بدونم کی بودی. چه جور بودی؟؟؟ خودت که بهتر می دونی شش ساله با این آرزو زندگی می کنم، به امید روزی که پیدات کنم، روزی که دست مادرت رو ببوسم و...... محمدرضا! دیگه طاقت دوری ندارم اگه این بار هم نشه......... فقط شنیدم که می گفتن کم شوخی می کردی و کم می خندیدی.... آیری عالم دی دیرلی باجی قارداش عالمی از روز اولی که دیدمت همه درد دلم رو بهت گفتم اما از امروز می خوام بنویسم. شاید جوابی بشنوم.... یا زهرا! التماس دعا


