محمدرضا مهرپاک
مدتیه می خواستم یه پست جدید بذارم اما هر چی می گشتم چیز مناسبی پیدا نمی کردم تا اینکه با یه نفر مصاحبه کردیم. دیروز. فکر کردم متن مصاحبه رو براتون بذارم اما..... به همین یه جمله اول قبل از شروع مصاحبه اکتفا می کنم. وقتی وارد دفتر شدن گفتیم: ببخشین که صندلی نداریم و باید رو زمین بشینید. گفتن: از حضرت امیرالمومنین هست که فرمودن: «تا عمر دارم خاک نشینی را ترک نخواهم کرد». برا همین بود که به مولا لقب ابوتراب دادند. منم تا عمر دارم خاک نشینی رو ترک نمی کنم. اصلا روی صندلی نشستن غرور میاره. یا زهرا! التماس دعا بِسم رَبِّ الشُّهدا وَ الصِّدیقین میلاد سرور و مولای عاشقان مبارک.... عید همگی مبارک. شما رو نمی دونم ولی من عیدی این میلاد رو گرفتم اونم درست شب میلاد. اونم از یه سید . شش سال انتظار آخرش هم پایان این انتظار درست شب میلاد امام مظلومان. چقدر این عیدی تو دهنم مزه کرد. یعنی عشق کردم. از دیشب تا حالا اون شبی که سید پشت تلفن گفت دیدار دو سری بعدمون خونه محمدرضا مهرپاکه تو ذهنم مرور میشه. اونقدر خوشحال بودم که زنگ زدم به فاطمه. اونم دیونه تر از من اونقدر خوشحال شد که بعد از اون ساعت ها رو می شمرد. بعدشم که محدثه فهمید. دل تو دلش نبود که امتحاناتش تموم بشه و برگرده تبریز. بعدشم فریبا فهمید. هر چهارتامون بی تابتر از همدیگه منتظر بودیم که کی می رسه زمانی که بریم خونه محمدرضا؟!! هر کدوم به نحوی با محمدرضا ارتباط داشتیم. نمی دونم اون سیدی که مسبب این خیر شد این متن رو می خونه یا نه ولی می خوام بهش بگم تو بیست سال زندگیم هیچ کس نتونسته بود اینقدر خوشحالم کنه. می خوام بگم آقا سید دل چهار تا خواهر رو شاد کردی خدا دلشادت کنه. یک روز از روزی که رفتیم خونه محمدرضا می گذره. اما هنوز تمام لحظه های اون روز تو ذهنمه. دیروز با فاطمه تو دفتر بودیم که محدثه هم اومد تا با هم بریم خونه محمدرضا. هر سه دل تو دلمون نبود. اونا رو نمی دونم ولی من هم خوشحال بودم هم می ترسیدم. می ترسیدم محمدرضا تحویلم نگیره. می ترسیدم اگه به داداشم برسم نتونم حق خواهری رو ادا کنم. می ترسیدم از... وقتی رسیدیم سر قرار چندتایی از بچه ها اومده بودن و منتظر که بقیه هم برسن. تا همه جمع بشن از لحظات آشنایم با محمدرضا و ادامه اون آشنایی و نحوه خواهر شدنم باهاش تا شبی که سید پشت تلفن خبر دیدار رو داد تو ذهنم مرور می شد. از طرفی خیلی افسوس می خوردم. آخه تمام این سالها دنبال خونه ای می گشتم که توی مسیرم بود و بارها و بارها از جلوش رد شده بودم. هربار که برا دیدن محمدرضا می رفتم از جلوی خونشون رد می شدم و نمی دونستم. بعد می رفتم به محمدرضا می گفتم داداشی می خوام برم خونتون و بیشتر بشناسمت. می خوام برم دست مادرتو ببوسم. حالا جلوی در خونه ای بودم که سالها بود انتظارش رو می کشیدم. فاطمه حالی داشت محدثه یه حال دیگه. فریبا هم تو حال خودش بود. منم دست و پام می لرزید. دستام یخ کرده بود. خدا رو شکر که آقایون دیر کرده بودن و تا اونا بیان یه فرصتی بود که بشینم کنار مادر داداشم و کمی آروم بشم. همین که از در وارد شدم دیدم مادر داداشم نشسته دم در. اول فاطمه رفت تو.بعد فاطمه پشت سرش محدثه آخرم من. اونا زودتر از من زانو زدن جلوی مادر محمدرضام و دستشو بوسیدن. حسودیم شد که نفر آخر بودم. برای همین بغلش کردم و دوبار بوسیدمش. و درست کنارش نشستم. نمی دونم چی شد که مادرش برگشت گفت محمدرضا هم مثل داداش خودتونه. اونجا بود که دیگه بغضم ترکید. نه می تونستم با مادرش حرف بزنم نه می تونستم ساکت باشم. فقط اینقدر توان داشتم که نگاهش کنم. از وقتی ما رسیدیم مادرش زیر چادر با تسبیح داشت ذکر می گفت. تا مراسم شروع شد و مجری اسم محمدرضا رو آورد دیدم که مادرش بغض کرد. خواهرش هم نشست کنار من. و یواش یواش زیر چادر اشک ریخت. نمی دونم این آقا پسر با این مادر و خواهر چیکار کرده بود که تا اسم محمدرضا رو شنیدن شروع کردن به گریه. از وقتی وارد خونه شده بودم چشمم دنبال عکس محمدرضا می گشت. می خواستم ببینمش که اومده پیشوازمون. اما چیزی ندیدم. از اول مجلس یه پسری داشت از مهمونا پذیرایی می کرد اما اصلا حواسم بهش نبود. وسطهای مجلس بود که چشمم افتاد بهش. وقتی دیدمش تنم لرزید. یه لحظه فکر کردم خود محمدرضاست که نشسته روبروم. اونقدر شبیه محمدرضا بود که حد نداشت. دیگه باورم شده بود که این خونه جاییه که داداشم اونجا بوده. وقتی نوبت رسید که مادر داداشم حرف بزنه چند کلمه ای نگفته بود که اشکش ریخت و نتونست ادامه بده. منم که بدتر از اون. برگشتم به خواهرش بگم که ادامه صحبت رو بگیرن که دیدم خواهرش اونقدر اشک ریخته که نمی تونه حرف بزنه. داشتم لحظاتی رو سپری می کردم که سالها منتظرش بودم. مادرش از محمدرضا می گفت. تازه فهمیدم محمدرضام دانشجوی پزشکی بود و یک سال و نیم بعد از اعزام به شهادت رسیده بود. و خیلی چیزای دیگه که وقتی اطلاعاتم کامل شد حتماً می نویسم. برنامه که تموم شد دل نداشتم که از خونشون برم بیرون. همه که رفتن من موندم و محدثه و فاطمه. مادرش رو بغل کردم و کلی بوسیدم بعد با خواهرش حرف زدم. بعد بابای داداشم رو دیدم. چقدر نورانی بود. کمی تو خونه گشت زدم. وقتی عکسهای محمدرضا رو تو دیوار خونه دیدم یه حالی شد. چاره ای نبود باید می رفتم لحظه لحظه خداحافظی بود. از خونه که اومدم بیرون یه چیزی منو کشوند کنار مزار محمدرضا. نمی دونم اون راه رو چطور طی کردم. تو راه فقط با خدا نجوا می کردم. خدایا! دل اون سیدی رو که دل ما رو شاد کرد شاد کن. خدایا! چشم سید رو به دیدن جمال مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف) منور کن. خدایا! شهادت رو قسمت سید کن. خدایا! نظر رحمتت رو ازش نگیر. خدایا!..... وقتی رسیدم چون وسط هفته بود جز یکی دو نفر کسی اونجا نبود. خوش حال بودم. رفتم سر مزارش و ....بغض چند ساله ام وا شد. دیگه تو حال خودم نبودم. احساس می کردم محمدرضا دیگه واقعاً مال خودمه. داداش خودمه. خاطرات اون روز که برای گله و شکایت اومده بودم از جلوی چشمام رد می شد. چقدر این داداش من مهربونه!!! هیچ کسی رو دست خالی برنمی گردونه. هیچ کس رو. حتی روسیاهی مثل من رو. آقا سید تا آخر عمر من رو مدیون خودت کردی. فقط از خدا می خوام هیچ وقت این لطفت رو فراموش نکنم. کاش از دست من هم کاری بر می اومد و برات انجام می دادم. اما جز دعا کاری ازم برنمیاد. خدا خیرت بده سید. بالاخره محمدرضام رو از نزدیک دیدم. حسش کردم و... خدایا! شکرت. خدایا! همه رو حاجت روا کن. آمین. یازهرا! التماس دعا بِسم رَبِّ الشُّهدا وَ الصِّدیقین کم کم به نیمه های ماه رجب نزدیک میشیم. ماهی که سرشار از رحمت و برکته هرکی تو این ماه روزه بگیره دری از درهای جهنم به روش بسته می شه. و خشنودی خدا رو بدست میاره. از فضایل این ماه هرچی بگیم کم گفتیم..... فردا روز پدر و میلاد مظلومترین پدره. این میلاد نور بر همه عاشقان مبارک. و روز پدر مبارک. ************************************ براتون اتفاق افتاده یه اشتباهی انجام بدین و بعد پشیمون بشین؟ از طرفی اشتباه جزئی از زندگیمون شده از طرفی هم کلید گذر از اشتباهات طلب بخششه. درسته می گن کاری نکنین که بعدا مجبور به معذرت خواهی بشین اما خب حالا یکی یه اشتباهی کرد چیکار باید بکنه؟ مولامون حسین(علیه السلام) چطوری با حر رفتار کرد؟ حری که دل اهل بیت رو لرزونده بود. آب رو به روی آل الله بسته بود. مگه نمی گن وقتی یکی یه اشتباهی کرد و بعد پشیمون شد و برا معذرت خواهی اومد روا نیست که دلش رو بشکنی؟ اشتباه ماها که نمی تونه به بزرگی اشتباه حر باشه. ما هرچی باشیم محبت اهل بیت رو تو سینه داریم........ یه پیشنهاد به خودم و همه: قبل از این که کاری بکنید خوب فکر کنید که مرتکب اشتباه نشید. و موقع عصبانیت به هیچ وجه تصمیم گیری نکنید. یه پیشنهاد هم به کسایی که یکی در حقشون اشتباهی کرده: وقتی یکی پشیمون شد با اولین معذرت خواهی ببخشینش چون پشمیون شدن به حد کافی برا اون تنبیه بزرگیه. بیاین برا دل های همدیگه ارزش قائل باشیم. چرا بعضی ها وقتی ازشون معذرت خواهی می شه قیافه حق به جانب می گیرن و با رفتارشون دل می شکنن؟ کاش زندگی برای اشتباه ها یه دکمه آندو (Undo) یا بَک (Back) یا کنترل+ زد (Ctrl+z) یا یه همچین چیزایی داشت. ************************************ محمدرضایم! وقتی فهمیدم قراره بیایم خونتون داشتم پرواز می کردم یه حالی داشتم که تا حال تجربه نکرده بودم خوشحال بودم ولی می خواستم گریه کنم. محمدرضا جان! همیشه آرزوی این روز رو داشتم. امروز قراره بریم خونتون اما اتفاق های اخیر اونقدر حالم رو دگرگون کرده که مثل سنگ شدم. دیگه شوقی ندارم. دلم شکسته. رنجیدم. البته اشتباه از من بود. تقصیر خودم بود. گاهاً با خودم فکر می کنم لیاقت اومدن به خونتون رو ندارم. محمدرضا! از اینکه بیام می ترسم. داداشم! کاش کمی زودتر می اومدیم تا هیچ کدوم از این اتفاقات نیفتاده می دیدمت. داداشم! بعد از این ماجراها از طرفی احساس گناه می کنم از طرفی خیلی ها دلم رو شکستن. کسایی که همیشه احترام خاصی براشون قائل بودم. هنوزم برام محترمن اما.... چرا اینجوری شد؟ داداشم! همیشه دوست داشتم هرجایی وصیتنامه ات رو بخونم تا همه بشنون فکر می کردم امروز بهترین فرصته تا از این احساس دین خارج بشم اما..... کاش یه وقته دیگه می اومدیم که می تونستم وصیتنامه ات رو بخونم. محمدرضایم! یادته اون روز که وصیتنامه ات رو برا محدثه خوندم چقدر هر دومون گریه کردیم. اون لحظه حس کردم تمام مطالبش رو با جون و دل درک کردم. می خواستم این احساس رو به همه منتقل کنم اما ...... نشد. ************************************ گاه آرزو می کنم، می توانستی چند صباحی چون من باشی.... بیندیشی آن چیز که من می اندیشم ببینی آن چه من می بینم احساس کنی آن گونه که من احساس می کنم اگر می توانستی حتی برای لحظه ای در ذهن من زندگی کنی می توانستی ببینی که دنیای من چگونه سرشار از مسئولیت هاست. می گن: ... می گم: بیاین وقتی کسی برا معذرت خواهی اومد یه لحظه خودمون رو جای اون بذاریم. یازهرا! التماس دعا دیشب این طبع، بی قرار شما خواست عرض ارادتی بکند دست کم از دل شکسته تان واژه هایم عیادتی بکند *** چشم بد دور، عمرتان بسیار کس نبیند ملالتان آقا! ما نمردیم خون دل بخوری تخت باشد خیالتان آقا! *** چیست روباه در برابر شیر؟! چه نیازی به امر یا گفته؟! تو فقط ابرویی به هم آور می شود خواب دشمن آشفته *** هست خاموشی ات پر از فریاد در تو آرامشی است طوفانی «الذی انزل السکینه» تو را کرده سرشار از فراوانی *** واژه ها از لبت تراویدند پر صلابت، پر عاطفه، پر شور آفریدند در دل مردم عزت، آمادگی، حماسه، حضور *** این حماسه همه ز یمن تو بود گرچه از آن مردمش خواندی رهبرا! تا ابد ولی محبوب در دل عاشقان خود ماندی *** سهم دلدادگان تو سلوی قسمت دشمنان تو سجیل رهبری نیست در جهان جز تو که ز امت چنین کند تجلیل *** نسل سوم چو نسل اول هست با شعف با شعور با باور جاری است انقلاب چون کوثر هان! «فصل لربک وانحر» *** گرچه در باغ سینه ات داری لطف ها، مهرها، محبت ها گفتی اما نمی روی چو حسین تا ابد زیر بار بدعت ها! *** ناگهان در نماز جمعه شهر عطر محراب جمکران گل کرد بغض تو تا شکست بر لب ها ذکر یا صاحب الزمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) گل کرد *** جان ایران! چه شد که جانت را جان ناقابلی گمان کردی؟! آبروی همه مسلمانان اشک ما را چرا در آوردی؟! *** جسم تو کامل است، ناقص نیست می دهد عطر یک بغل گل یاس دستت اما حکایتی دارد.... رِحِمَ الله عَمِّی العَباس! حجت الاسلام جواد محمد زمانی


