تبليغاتX
رفتن و نرسیدن

رفتن و نرسیدن

 دیشب این طبع، بی قرار شما

خواست عرض ارادتی بکند

دست کم از دل شکسته تان

واژه هایم عیادتی بکند

***

چشم بد دور، عمرتان بسیار

کس نبیند ملالتان آقا!

ما نمردیم خون دل بخوری

تخت باشد خیالتان آقا!

***

چیست روباه در برابر شیر؟!

چه نیازی به امر یا گفته؟!

تو فقط ابرویی به هم آور

می شود خواب دشمن آشفته

***

هست خاموشی ات پر از فریاد

در تو آرامشی است طوفانی

«الذی انزل السکینه» تو را

کرده سرشار از فراوانی

***

واژه ها از لبت تراویدند

پر صلابت، پر عاطفه، پر شور

آفریدند در دل مردم

عزت، آمادگی، حماسه، حضور

***

این حماسه همه ز یمن تو بود

گرچه از آن مردمش خواندی

رهبرا! تا ابد ولی محبوب

در دل عاشقان خود ماندی

***

سهم دلدادگان تو سلوی

قسمت دشمنان تو سجیل

رهبری نیست در جهان جز تو

که ز امت چنین کند تجلیل

***

نسل سوم چو نسل اول هست

با شعف با شعور با باور

جاری است انقلاب چون کوثر

هان! «فصل لربک وانحر»

***

گرچه در باغ سینه ات داری

لطف ها، مهرها، محبت ها

گفتی اما نمی روی چو حسین

تا ابد زیر بار بدعت ها!

***

ناگهان در نماز جمعه شهر

عطر محراب جمکران گل کرد

بغض تو تا شکست بر لب ها

ذکر یا صاحب الزمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) گل کرد

***

جان ایران! چه شد که جانت را

جان ناقابلی گمان کردی؟!

آبروی همه مسلمانان

اشک ما را چرا در آوردی؟!

***

جسم تو کامل است، ناقص نیست

می دهد عطر یک بغل گل یاس

دستت اما حکایتی دارد....

رِحِمَ الله عَمِّی العَباس!

 

حجت الاسلام جواد محمد زمانی

نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 22:0 توسط ساجده| |

بِسم رَبِّ الشُّهدا وَ الصِّدیقین

پرسیدمش چگونه است ایمانم بعد از این همه تقرب و نزدیکی؟

ظرفی بزرگ در دریا فرو کرد. این است عبادتت.

خوشحالم می کرد. آب کمی نبود.

ظرف را با آبش برکشید و گفت: بنوش این اجر توست. گوارای وجود.

لبان تشنه ام را تا به ظرف چسباندم جز رطوبتی که فقط عطشم را زیادتر می کرد چیزی نفهمیدم.

ظرف خالی بود. یعنی سوراخ. به تعداد دلهای شکسته.

من ماندم و یک عمر تشنگی و....

*****************************

ایمان ما چطوره؟

وقتی دلی رو می شکنیم به این فکر می کنیم که این دل حرم خداست؟ برا خدا تنگ شده؟ برای امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) گرفته؟ برای غربت نائب بر حقش تپیده؟

بعضی ها چه راحت دل می شکنن.....

وقتی می گفتن دل شکستن؛ همش با خودم فکر می کردم اینم مثل ناراحت کردنه بعده یه مدتی خوب می شه مثل همه ناراحتی هایی که بین همه به وجود میاد. اما بعد از اینکه یکی دلم رو شکست فهمیدم که دل شکستن چه گناه بزرگیه.

راستی: فکر می کنید شهدا چطور بودن؟ برای شهید آینده شدن چیکار باید کرد؟ چطور باید بود؟

اما:......

همه دلها یه طرف.

دل مبارک یوسف زهرا(عجل الله تعالی فرج الشریف) یه طرف. چقدر دل مولامون رو می شکنیم.

امام زمانمون(عجل الله تعالی فرجه الشریف) وقتی دلش می شکنه که می بینه شیعه هاش هم .....

*****************************

محمدرضا جان! وقتی که همه عالم و آدم دست به یکی شده بودن که سنگ به دلم بزنن تنها پناهم تو بودی. تو بودی که دستم رو گرفتی و با لطافت نگاهت دلم رو آروم کردی و قدرت تحمل همه زخم زبون ها رو بهم دادی. نباشه کسی که می گه شهید زنده نیست. کسی که مرده هیچ تاثیری در جامعه اطرافش نداره. اما شهید زنده است و تو همیشه برای من زنده ای. برادری که همیشه کنارمه و تو پستی و بلندی دستم رو می گیری.

نمی دونم اگه تو رو نداشتم چیکار می کردم.

داداشم! به اندازه همه دوست داشتن ها دوستت دارم. فکر اینکه یه مدت بعد میام از نزدیک ببینمت اونقدر شادم می کنه که......

مقابل دل شکستن، شاد کردنه. می گن: هر کی دل مومنی رو شاد کنه دل خدا رو شاد کرده. خوش به حال سیدی که دل مومنی رو شاد کرد و آرزوی دو نفر رو برای رسیدن به ثمر رسوند. یعنی.....

این روزها سیدی بهم می گفت: اون زمان شهید گونه زندگی کردن سخت نبود اما مهم اینه که تو این زمان بتونی مثل شهدا باشی و مثل اونا زندگی کنی و در هر حالی سیره اونا رو حفظ کنی.

*****************************

می گن:

وقتی دلی رو می شکنی خدا رو بی خونه می کنی آخه دل مومن حرم خداست.

می گم:

بیاین برای دل همدیگه ارزش قائل باشیم.

یازهرا! التماس دعا

نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 21:21 توسط ساجده| |

بِسم رَبِّ الشُّهدا وَ الصِّدیقین

چند روز پیش ولادت مادرمون حضرت زهرای اطهر(سلام الله علیها) بود و جشن پیروزی ملت غیور ایران هم این شادی رو مضاعف می کرد اما مثل اینکه بعضی ها چشم ندارن شادی این ملت رو ببینن. کسایی هستند که شادی این مردم خار تو چشمشونه. راستی چرا باید کاری بکنیم که دشمن قسم خوردمون شاد بشه؟

مگه نه اینکه رهبرمون فرمودند: کاری نکنین که شادی این پیروزی و جشن تو کام ملت تلخ بشه؟ چرا باید قلب رهبرمون رو به درد بیاریم؟ چرا قلب امام زمانمون (عجل الله تعالی فرجه الشریف) رو خون کنیم؟ ما که هر روز با گناهامون قلب اماممون رو خون می کنیم حالا ...

محمدرضا جان! گاهی بهت حسودی می کنم، این روزها یکی از همون روزهاست! خوش به حالت که رفتی و این روزها رو ندیدی؟ خوش به حالت که رفتی و ندیدی که تو مملکت اسلامی چه کارهایی که نمی کنن.... داداشی! می دونم که قلب تو هم مثل من درد داره. داداش گلم! این که کاری از دستم بر نمیاد انجام بدم بیشتر اذیتم می کنه. کاش حداقل می تونستم درمانی برای درد آقا و امامم باشم اما جز دعا و توسل کاری ازم بر نمیاد.

محمدرضایم! دعا می کنم، تو هم دعا کن. خدا رو به عصمت حبیبه اش فاطمه زهرا قسم بده که زودتر فرج مهدی زهرا(عجل الله تعالی فرجه الشریف) رو برسونه.

بیایید همه با هم دعا کنیم، دعای دو نفر زودتر از دعای یک نفر مستجب می شه و دعای ده نفر زودتر از دو نفر و صد نفر زودتر از ده نفر  و ..... بیایید همه با هم دعا کنیم.

اللهُمَ عَجِّل لِوَلیکَ الفَرَج

****************

اللهُمَ الرزُقنا توفیقَ الشهادَت فی سبیلِک

محمدرضایم! تو دنیایی که ارزشها رو زیر پا می ذارن، زندگی کردن سخته. دنیای بی تو و دوستای شهیدن یه چیزی کم داره. اصلاً دنیای بی مهدی(عجل الله تعالی فرجه) معنی نداره. می گن هرکی آرزوی شهادت داشته باشه باید از همه چیز این دنیا دل بکنه. داداشم! من که به هبچ چیز دنیا دل نبستم که بخوام دل بکنم. فقط یه کار نیمه تموم دارم. اگه بتونم اونم انجام بدم دیگه دنیا برام معنی نداره. فقط می خوام خانوادت رو پیدا کنم و برم خونتون و دست مادرت رو ببوسم و....

امیدوارم کسی که بهم قول داده من رو به آرزوم برسونه بخاطر اغتشاشات این روزها و مشغله کاری و .... قولش رو فراموش نکنه.

*********************

می گن:

از فانوس بیاموزیم که با آن کوچکی کاری می کند که خورشید با آن عظمت نمی تواند انجام دهد. می تواند حتی در شب هم نور بدهد.

می گم:

بیاین ما هم فانوس باشیم.

یازهرا! التماس دعا

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 17:17 توسط ساجده| |

بِسم رَبِّ الشُّهدا وَ الصِّدیقین

نیازمند چیزی بودم که باورش کنم

نگاهت بر من افتاد و باور کردم

خواهان کسی بودم تا باورش کنم

خود و رویاهایت را با من تقسیم کردی و باورت کردم

اما

آن چه که براستی نیازمندش بودم

باور کردن خود بود.

مرا به دنیای درونت بردی

و با اکسیر عشق یاریم کردی

و به برکت توست که زنده ام، لمس می کنم و باور دارم

کسی، چیزی یا خود را...

آری، تنها به خاطر وجود توست.

محمدرضایم! تنها بخاطر توست که خود را یافتم و عشق ازلی را با جان و دل حس کردم و اکنون به برکت وجود توست که هنوز زنده ام و هنوز پا جای پای تو و دوستانت می گذارم. برادرم! دستم را رها مکن که از روزی می ترسم که پا روی خون تو و دوستانت بگذارم...

یازهرا! التماس دعا

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 11:47 توسط ساجده| |

بِسمِ رَبِّ الشُّهدا وَ الصِّدیقین

تقریبا شش سال پیش بود که همه چیز شروع شد. یه روز آفتابی روزی که همه در تب و تاب بودن نمی دونم دقیقا برای چی ولی از مدرسه برده بودن مزار شهدا. همین وصیت نامه بود که مثل آهنربا جذبم کرد....

این کیه که این جوری با خداش حرف می زنه؟؟ خدایا حرفهاش چقدر نزدیکه به چیزهایی که تو خلوتهام با تو می گم! خدایم حرفهاش چقدر دل نشینه....

محمدرضا جان! اون روزها یادت میاد، مثل کسی که تو این دنیای بی سر و پیکر بعد از مدتها تنهایی و در به دری نور امیدی دیده باشه.... فردای اون روز می خواستم بازم بیام سر مزارت و از روی وصیتنامه ات بنویسم اما....

آره داداشم منم می خوام همه جز او فراموشم کنن، می خوام از خاطر تاریخ حذف بشم، مثل کسی که هیچ وقت وجود نداشته. فقط و فقط معبودم باشه و تو باشی و من باشم. اما دوری تو همه این رویاها رو خراب می کرد. هر وقت می خواستم بهت برسم دستی از غیب می اومد و دوباره فاصله....

شش سال دوری خواهر برادری درد کمی نیست. شش سال زندگی با یک اسم و وصیتنامه درد کمی نیست. داداشم یادته چقدر دنبالت گشتم! چقدر در به در کوچه ها شدم تا حاضر شدی همین وصیتنامه رو بهم برسونی.

یه عالمی می گفت عشق حقیقی اونه که معشوق، عشقش رو علم کنه و به همه عالم نشون بده. بگه ببینین چه عشقی دارم من....

یادمه از وقتی وصیتنامه ات رو پیدا کردم هرجا حرفی از شهید شد زود رفتم وصیتنامه ات رو آوردم گفتم ببین داداش من چی نوشته!!!! اما همیشه با یه سردی تموم می شد. وقتی می پرسیدن داداشت کی بود؟ حرفی جز سکوت نمی تونستم بزنم.... شش سال سکوت سخته داداش..... یعنی می رسه زمانی که پیدات کنم. بدونم کی بودی. چه جور بودی؟؟؟ خودت که بهتر می دونی شش ساله با این آرزو زندگی می کنم، به امید روزی که پیدات کنم، روزی که دست مادرت رو ببوسم و......

محمدرضا! دیگه طاقت دوری ندارم اگه این بار هم نشه.........

فقط شنیدم که می گفتن کم شوخی می کردی و کم می خندیدی....

آیری عالم دی دیرلی باجی قارداش عالمی

از روز اولی که دیدمت همه درد دلم رو بهت گفتم اما از امروز می خوام بنویسم. شاید جوابی بشنوم....

یا زهرا! التماس دعا

نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 12:39 توسط ساجده| |

وصیت نامه شهید محمّدرضا مهر پاک

 بسم الله الرحمن الرحیم

می خواهم خامه قلم را به سینه کاغذ آشنا کنم و نقشی از رخ آن زیبا را به این سینه سفید منقش کنم امّا قلم را توانایی این کار نیست،کاغذ را تحمل این نقش نیست.می خواهم امواج خروشان احساس را به مهار عقل در زندان تن محبوس کنم.امّا عقل را توان به بند کشیدن دل نیست.تن را قدرت نگهداشتن روح نیست.چشمانم را می بندم می خواهم تصویری از آن جمال رعنای یار را در ذهن تصوّر کنم.

امّا تصویر آن جمال زیبا را کسی قادر به تصوّر نیست.می خواهم مرغ اندیشه را از پرواز در آسمان سرخ رنگ عشق باز دارم امّا او را هیچ قیدی قادر به مقیّد ساختن نیست.

این آسمان خونین را از طیران این مرغ باز داشتن ثواب نیست.قلم را دوباره به چرخش وا می دارم.امواج خیره سر احساس به ساحل اطمینان هجوم می آورند آن یار رعنا تمام قد عشق را به تماشا ایستاده است.

مرغ اندیشه به پرواز خویش ادامه می دهد کاغذ از سیاهی قلم نقش می پذیرد دل زبان گشوده که:ای نازنین دلبر تو مرا همچو شبنم صبحگاهی پاک خواسته بودی و من روسیاه از نوک پا تا فرق سر به گناه آلوده گشتیم.پس مرا ببخش.

ای دوست،تو از من خواسته بودی به عهد وفا کنم و به سویت بشتابم و من همان شاکر نادانی هستم پس مرا ببخش.ولی بدان من نیز روزی پاک بودم قلبم هنوز از زنگار پاک بود.چشمانم هنوز بر رخی نگاه نکرده بود.دستانم هنوز به ناپاکی آلوده نشده بود.

وجودم پاک بود،عقلم پاک بود،(آه ای زیبای زیبایان)چه کنم نفس بر من غالب شد و تو خود حال مرا می بینی،شیطان را به دوستــی برگزیدم و تو روزگــارم را می بینی ولـــی هرگــز از روی طغیان سر از فرمانت نپیچیده ام،هرگز از روی عمد بر خلاف دوستی ام عمل نکرده ام.هرگز!

خود می دانی حتّی آن هنگام که طعم گناه از دهانم زایل نگشته بود فکر تو آن را تلخ می کرد که هرگز گناه لذّت نداشته است خود می دانی همواره پشیمان بوده ام ولی چه کنم که وجود کثیفم را شیطان مسلّط شده است.

هر گاه خواسته بود سیلی به رخ شیطان زنم این نفس جلویم را گرفته بود.آری خود می دانی روزگاری پاکترین

و صادق ترین بودم.شبها به لبخندی می خوابیدم و صبح ها به لبخندی دیگر بیدار می شدم شب و روزم با تو می گذشت و حالا،رانده از هر جا،مانده از هر چیز،پشیمان از هر کار به درگاهت آمده ام،می گفتند تو به این سرزمین آشنایی.در اینجا دوستان زیادی داری.می گفتند به اینجا نظری داری و من سر از پا نشناخته به اینجا آمده ام شتاب داشتم تا به اینجا برسم.

پا برهنه،جامه دریده،چشم گریان،با تنی ریش به اینجا رسیده ام.چشمانم کم سو گشته اند،پاهایم مجروح است.دلم پریشان است،آیا تو مرا خواهی پذیرفت؟آیا برای دیدنت حالی جز این می خواهی؟آیا برای وصالت مهریه ای بالاتر از این خواستاری؟پس کی بر من ناتوان نظر خواهی افکند.

پس کی مرا خواهی پذیرفت.همه خوبانت را قبول کرده ای و من بیچاره بر درگهت نشسته ام که چه کنی.آیا وقتی خونی در بدنم در جریان است روحی در تنم باقی است ،تو مرا می پذیری حاشا و کلا ! تا دستانم می جنبد،قلبم می تپد تو مرا هرگز قبول نخواهی کرد؟

پس ای شمشیرها مرا در بر گیرید،ای نامردان جاهل مرا بکشید،ای خون فوران کن،ای تن پاره شو،ای چشم کور شو،بگذار دستانم بکشند،پاهایم قطع شود مغزم پریشان شود،مگر تو این را نمی خواهی،مگر تو این را قبول نمی کنی؛پس تو می گویی چه کنم؟

بهای دیدنت را این جان ناقابل قرار داده ای،پس ای خصم مرا بکش.به درگهت انتظار تلخ است،برای وصالت صبر نتوان کرد مرا در انتظار مگذار،هر کس خواسته است به شیطان پشت پا بزند،هر کس می خواهد راه میان بر را انتخاب کند.

هر کس خواسته است با تو دمساز شود هر کس خواسته است با تو هم سخن شود به اینجا شتافته است و من از آنها تبعیت کرده ام.آیا مرا هم قبول خواهی کرد؟

هیچ کس وقتی بدن پاره پاره ام را دید گریه نکند.احدی چشم بی روحم دوخت گریه نکند.این تن جز قفس نیست که این پوست واستخوان بیش نیست.این بدن پوسته صدفی بیش نیست،مرواریدش را تقدیم یارکرده ام

و حقش هم همین است.

بر من قبری نسازید،مرا از یادها ببرید،من نبودم،منی وجود نداشتـه است می خواهم همه جز او مرا از یاد ببرند

می خـواهم تنها باشم و شما مرا از این تنهایی باز نداریــد،هر کس می خواهد بهترین راه را انتخاب کند باید

 بیشترین بهاء را بدهد من نیز چنین کرده ام.پس مرا بر این ناراحت نشوید که بسیار سود برده ام.

پدر جان از شما می خواهم در مسجد بعد از نماز حتماً طول عمر امام را از خدا بخواهید و پیروزی لشکریان اسلام را خواستار شوید و اگر توانستید به یاد رزمندگـان و امام زمان(عج)و پیروزی نهایی اسلام بعد از نماز(امن یجیب)بخوانید.

ملّت عزیز ایران از امام امّت پیرویکنید که صلاح و پیروزی و رستگاری ما در این است.

خدایا خدایا تا انقلاب مهدی،تو را به جان مهدی خمینی را نگه دار

محمّد رضا مهر پاک

 

نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 11:39 توسط ساجده|