تبليغاتX
محمدرضا مهرپاک


محمدرضا مهرپاک

بِسم رَبِّ الشُّهدا وَ الصِّدیقین

اتفاق افتاده براتون که یه چیزی رو بدونین و بهش توجه نکنین. بعد از مدتی هم از فهمیدن و توجه به موضوع تعجب کنین....

امام خوب و مهربونم! می گن ضمانت آهو رو کردی. منم آهوی حرمت. امامم؛ خیلی وقته دلم هواتو کرده، بعضی وقتا اونقدر دلتنگت می شم که ... بازم حرفی نیست. راضیم به رضات. ولی آقا دلم برات تنگ شده. یه فکری هم به حال این دل بی تاب بکن.

فردا سالروز میلاد امام علی النقی(علیه السلام) هستش. امام رضا(علیه السلام) جونم! تولد نوه ات مبارک.

از سال قمری که حساب کنی فردا روز تولدمه. امام رضا(علیه السلام) عیدی می خوام. تولد نوه ات نمی خوای عیدی بدی؟ تازه کادوی تولدم پس چی؟؟

تمام این حرف و حدیث ها، همه این مناسبت پیدا کردن ها، همه این کارها فقط برای اینه که بهت بگم خیلی خیلی خیلی (به توان اِن) دلم برات تنگ شده.

*********

کاش می آمدم و کبوترانه گرد حرمت می گشتم، کاش می آمدم گرد حرمت را با مژگانم می گرفتم، کاش می آمدم و مست ضریحت می شدم، کاش می آمدم در وجودت غرق می شدم. کاش....

اما، باز هم می گویم مولایم، امامم، مهربانم راضیم به رضایت. هر وقت صلاح دانستی دعوتم کن.

*********

داداشی! کم کم داره بوی جنوب میاد. یعنی امسالم میام پیشت؟ یعنی امسالم دعوتم می کنی؟

نمی دونم چرا امسال یه حس دیگه ای دارم. یه چیزی بزرگتر از هر بزرگی رو قلبم فشار میاره و یه چیزی راه گلوم رو بسته. با هر بهانه ای اشکم جاری می شه. مدتیه دلم گرفته. هوای پریدن کرده دلم. هوای با تو بودن.ش

یازهرا! التماس دعا

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 21:16 توسط ساجده| |

بِسم رَبِّ الشُّهدا وَ الصِّدیقین

هوای گریه کرده دلم. هوای با تو بودن را با تمام جان احساس می کنم. بغضی که مدتهاست راه گلویم را بسته هوای شکستن دارد. برادرم! کسی را پیدا نمی کنم که سر بر شانه اش بگذارم و عقده دل خالی کنم....

مهربانترینم! مدتهاست صدایت را نمی شنوم. حضورت را نمی بینم. جان خواهر برگرد. طاقت بی تو بودن را ندارم....

در تلاطم امواج، صد رنگی روزگار، بی مروتی و ... تحمل بی تو ماندن را ندارم.

کاش بیایی و با هم همسفر شویم.

*************

کاش زودتر موعد سفر به جنوب می رسید. سرد شدن هوا خبر از نزدیک شدن زمان دیدار می ده.

یازهرا! التماس دعا

نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 19:23 توسط ساجده| |

بِسم رَبِّ الشُّهدا وَ الصِّدیقین

این روزا تو شهر غوغاییه! همه جا پر از بنر و پلاکارد و خوش آمد و از این جور چیزاست. همه جا نوشتن: رییس جمهور محبوب به شهر ما خوش آمدی.

********

امروز یه صحنه ای تو خیابون دیدم که یادآور صحنه ای که سال پیش دیده بودم شد. یادم میاد سال پیش با دیدن اون صحنه اونقدر حالم بد شده بود که تا مدتها فکرم مشغول بود. تا مدتها خواب و خوراک درست و حسابی نداشتم. اعصابم به هم ریخته بود و دنبال راهی برای حلش می گشتم اما هر چی بیشتر فکر کردم کمتر نتیجه گرفتم.

امروز هم نزدیکای عصر صحنه ای مشابه اون صحنه دیدم. امروزم حالم اونقدر بد شد که کم مونده بود تو خیابون بشینم گریه کنم. بغض بد جوری راه گلوم رو گرفته بود. به زور جلوی خودم رو گرفته بودم.... اللهم عجل لولیک الفرج....!

کاش این جمعه صبح ظهور باشد.....

سال پیش دم دمای صبح بود که داشتم می رفتم دانشگاه. اولین ماه زمستون بود. هوا بدجوری سرد بود. دستکش هام کهنه شده بود و دیگه نمی خواستم بپوشمش و می خواستم یه جفت دستکش نو بخرم. برا همین دست هام داشت یخ می کرد... با خودم غر غر می کردم که اگه دیروز دستکش خریده بودم امروز اینقدر دستهام سردش نمی شد. تو همین فکرها بودم که با یه صحنه ای مواجه شدم.

یه مرد میان سال کنار مغازه ها نشسته بود. روی پاهاش یه پتوی کهنه انداخته بود(البته اگه تونست بهش گفت پتو) یه کلاه نخ نما هم سرش بود. یه کاپشن نازک هم تنش بود. کنارش هم یه ترازو بود که معلوم بود راه معاشش همون ترازو بود. اونقدر سردش بود که تمام بدنش به لرزه افتاده بود. از شدت سرما سرش داشت می لرزید. البته یه آتیش کم رمق هم کنارش روشن بود ولی گویا اون آتیش هم توان گرم کردن نداشت.... بخاطر سرما دستهاش رو گذاشته بود وسط پاهاش و .....

اون سال دیگه دستکش نخریدم. همون دستکش های کهنه....

محمدرضا! به محبتت دلم ریش شد وقتی این صحنه رو دیدم.

امروز هم نزدیکای غروب بود. امروز از صبح بارون می بارید، هوا سرد شده بود. داشتم می رفتم جلسه. کنار خیابون یه مرد میان سال نشسته بود. کنارش یه ترازو بود. یه کاپشن بهاری خیلی نازک هم تنش بود. یه نایلون هم به جای کلاه رو سرش بود. تمام تنش داشت از سرما می لرزید.....

********

می گن فردا رییس جمهور میاد تبریز. خیلی ها تو ذوق و شوق اومدن رییس جمهورن.....

یاد خاطره ای از شهید چمران افتادم. می گن یه روز وقتی بچه بوده برا خرید می ره بیرون از خونه. زمستون بوده و هوا به شدت سرد. مردی رو می بینه که روی یه کارتن روی برفها خوابیده و یه پتوی کهنه هم انداخته روش و سعی داره با همون پتوی نازک خودشو گرم کنه. میاد خونه و اون شب رو تو حیاط رو برفها می خوابه.

الان خونه هستم. هوای خونه در حد متعادل گرمه.... و خونه بعضی ها بیشتر از حد تعادل گرمه طوری که گوشه پنجره شون رو باز گذاشتن..............

محمدرضا جونم! این سوال همش تو سرم داره می چرخه.... یعنی رومون می شه اون دنیا جلوی حضرت علی(علیه السلام) وایستیم؟ یعنی واقعا شیعه مولا علی(علیه السلام) هستیم؟ یعنی....س

یازهرا! التماس دعا

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 20:58 توسط ساجده| |

بِسم رَبِّ الشُّهدا وَ الصِّدیقین

نمی دونم براتون اتفاق افتاده یا نه که از خستگی لذت ببرید.

حالا که همه چیز تموم شده یاد اون روزی افتادم که استارت قضیه خورد. اون روز هم پشت کامپیوتر نشسته بودم که گوشیم زنگ خورد.

الو..... می خواین خادم امام رضا(علیه السلام) باشین...

تقریباً دو ماه از اون روز می گذره. دو ماهی که با تلاطم و کار و خستگی و دلتنگی همراه بود. اون روز خیلی هوای امامم رو کرده بودم. دلم خیلی خیلی هواشو کرده بود. به عشق آقا بود که بسم الله گفتیم و پای در رکاب گذاشتیم.

محمدرضا جونم! مدتی خودمو با اسم آقا و کار برای آقا دلخوش کردم اما از وقتی کار تموم شده یه دلشوره ای تو دلم افتاده. می ترسم داداشم. می ترسم این ور و اون ور دویدنم مفید نبوده باشه هیچ؛ مضر هم بوده باشه.

داداشم! یعنی آقا قبول کرده؟

تو این مدت بعضی چیزا اذیتم کرد بعضی چیزها هم از شوق لبریزم کرد. از مهمترین چیزهایی که اذیتم کرد غرور بود؟

تو بگو داداش؟ تویی که منو بهتر از خودم می شناسی. خواهرت مغرور شده؟ کسی که یه عمر خاک زیر پای همه خادمای شهدا و ائمه شده تا مغرور نشه... داداشم تو بگو....

.

.

.

چقدر لحظه شیرینی بود. وقتی حاج خانم شال خادمی آقا امام رضا(علیه السلام) رو به گردنم انداخت. لحظه ای که از عمق وجود شادی رو حس می کردم. اون موقع خیلی خوشحال بودم اما حالا ته دلم می لرزه که نکنه نتونم خادم خوبی برای آقا باشم.

امام رضایم! امام مهربانم. ای ضامن آهو. بیا و ضمانت مرا هم بر عهده گیر. مولا جان فقط، وقتی گفتم: معبودا! عاشقت هستم و به تبع این عشق، عاشق اهل بیتت هستم، سخنم را تصدیق کن.

مولایم! دلتنگ دیدارت هستم. اما اگر این طور می پسندی حرفی نیست.

یازهرا! التماس دعا

نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 17:33 توسط ساجده| |

بِسم رَبِّ الشُّهدا وَ الصِّدیقین

نزدیک به یک ماه می شه که چیزی ننوشتم. یعنی سرم اونقدر شلوغ بود که فرصت نمی کردم به وب سر بزنم.

مثلاً داریم برای جشن میلاد امام رضا(علیه السلام) کار می کنیم....

محمدرضا! خودت بهتر از هر کس دیگه ای می دونی که این کار رو با عشق شروع کردم هنوز هم با عشق کار می کنم اما نمی دونم چرا بعضی ها سوء استفاده می کنن...

داداشم چرا های زیادی هست که هنوز به جوابشون نرسیدم.

کاش وقت بود باهات درد و دل می کردم آخه دلم خیلی پره. ولی الآن خیلی خسته هستم. خیلی

برام دعا کن داداش

یازهرا! التماس دعا

نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 23:54 توسط ساجده| |

بِسم رَبِّ الشُّهدا وَ الصِّدیقین

سلام داداشم. سلام مهربونتر از هر مهربونی....

مدتیه ورق زندگیم برگشته. زندگیم رنگ دیگه ای به خودش گرفته... سرم خیلی شلوغ شده. از طرفی دانشگاه از طرفی کار از طرفی کارهای موسسه و از طرفی پروژه ای که باید تحویل بدم.

خیلی خسته ام محمدرضا! خیلی. نه از نظر جسمی.

محمدرضا جونم! دیدی. فاطمه رفت مشهد پیش امام رضا(علیه السلام)، سر خونه و زندگیش. محدثه هم که رفت تهران سر درس و دانشگاهش. می بینی داداش بازم تنها شدم...

محمدرضا! اصلا دوست ندارم سرم اونقدر شلوغ باشه که فقط گاهی یادت بیفتم. دوست ندارم اونقدر سرگرم باشم که با تو بودن رو در درجه چندم اولویت قرار بدم....

مهربونم! می خوام باهات نفس بکشم. باهات زندگی کنم. باهات قدم بزنم. می خوام تمام لحظات زندگیم با تو باشه. با تو رقم بخوره و با تو ختم بشه....

محمدرضا! داداشم. گذشته اذیتم می کنه. حال اذیتم می کنه و آینده...

برادرم! خیلی وقته بغض دارم. هر از گاهی یه ذره اش می شکنه اما.... دارم از درد می میرم. دارم از بغض خفه می شم...

بیا کنارم. به حضورت احتیاج دارم.

یازهرا! التماس دعا

 

نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 20:5 توسط ساجده| |

بِسم رَبِّ الشُّهدا وَ الصِّدیقین

سلام داداشم! بازم دلم گرفت که اومدم پیشت. بازم دلم هوای بارون کرده. بازم دلم... دلم، دلم، دلم. اونقدر دل دل کردم که به اینجا رسیدم. کاش می تونستم کمی هم با عقل زندگی کنم.

دنیای نامردیه داداش! کاش می شد دلم سنگ بشه. کاش اینقدر این دل...

تحمل این قفس خیلی سخته، نفس کشیدن تو این هوای مسموم درد آوره. بعضی وقتا دیواره های قفس اونقدر فشار می یاره که تحملم طاق می شه (مثل الان)، اما چه می شه کرد جز صبر.

داداشم! این موقع ها فقط یاد تو و دوستات آرومم می کنه. یاد حرف شهید مقیمی. یاد حرف شهید همت. فکر اینکه رهبرمون تنهاست. دلش به بسیجی هاش خوشه. فکر اینکه هنوز نتونستم کاری کنم که دلش رو شاد کنم. هنوز کارهای زیادی باید انجام بدم. اما محمدرضا جون، مهربونترین داداش دنیا! چیکار کنم این دل رو که هوای تو و خدای مهربونتر از تو رو داره؟

یه بار شنیدم که یکی خیلی نوربالا می زد. همه می دونستن شهید می شه اما عملیاتها می گذشت و شهید نمی شد. تا اینکه یه چیزی تو ذهنش جرقه زد. عکس بچه اش رو از جیبش درآورد و پاره کرد. گفت خدایا اگه بخاطر محبتم به فرزند منو شهید نمی کنی بیا از اینم دل بریدم. چند دقیقه بعد شهید شد.

محمدرضای عزیزم! خودت بهتر از هر کس دیگه ای می دونی که به هیچ چیز این دنیا دلبسته نیستم. هیچ چیز برام وابستگی نمیاره. کمکم کن تحمل این قفس برام راحت تر بشه.

محمدرضا! اگه تو رو نداشتم از غصه دق می کردم. حرفهای دلم قلمبه می شد رو دلم و آخرش منفجر می شد. خدا رو شکر که هنوز تو رو دارم.

اللهم عَجِّل لِوَلیکَ الفَرَج

یازهرا! التماس دعا

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 22:28 توسط ساجده| |

بِسم رَبِّ الشُّهدا وَ الصِّدیقین

و به نام خدای علی و فاطمه(علیها سلام)

چشمی بسته شد و چشمی به خون نشست. لبی به خنده وا شد و لبی به گریه گزیده شد. دلی بی تاب دیدار بود و دلی بی تاب فراق. اما به یکبار همه دلها در تب بی پدری سوخت.

دلی سوخت. دلهایی سوخت. دلهای زیادی سوخت. اما امان از دل عمه. امان از دلی که سوخته بود و سوخت و خواهد سوخت.

آسمان ترک برداشت. زمین به لرزه افتاد. آبهای کائنات به خروش آمد. آسمان و زمین به هم ریخت. زمین بنای نابودی گذاشت و آسمان خواست فرو بریزد. همه در تب از دست دادنِ مولایی غریب بودن. دردانه هایی به عالم نمونه زانوی غم بغل کرده بودند از غم فراق پدر.

نمی دانم در عزای این غم بزرگ می توان تسلیت گفت؟ تسلیت کافیست؟ تسلیت را برای عزا می گویند. اما امروز همه مصیبت زده شدند. مصیبت از دست دادن پدر کائنات...

قلم را یاری نوشتن نیست!

یازهرا! التماس دعا

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 9:39 توسط ساجده| |

بِسم رَبِّ الشُّهدا وَ الصِّدیقین

به نام نامی پروردگار مهربانی ها! به نام او که تماماً زیبایی و محبت است.

معبودا! ممنونم که در این دنیا که کسی را به کار کسی کاری نیست و کسی از دل کسی خبری ندارد و دل شکستن آسان است و یکدلی و صدق و صفا رنگ باخته محمدرضا را در مسیر زندگی ام قرار دادی تا با او باشم و در این دنیای نامردی ها تنها نباشم.

محمدرضایم! چندی است که دلم گرفته! دلم از این همه بی رنگ و سردی گرفته. مدتی از دوری تو و دوستانت دلتنگ بودم و چند روزی است از غم غربت. سخت است که باشی و نباشی. سخت است که بخندی و نخندی. حرف بزنی و حرف خودت را نزنی. سکوت کنی و در دل تمنای فریاد داشته باشی. سخت تر از همه این که دلت از شدت درد هوای گریه داشته باشد و بگیرد و نه کسی را داشته باشی که با او حرف بزنی و نه جایی که عقده دل وا کنی. و نه محرم اسراری که ... ما آدمهای این دنیا خیلی خیلی متغیریم. خوش به حال شما آسمانی ها.

خوش حالم که هنوز تو را دارم. که اگر نبودی که سر بر شانه ات بگذارم و عقده دل واکنم مدتها پیش غرق می شدم. وقتی امروز با جمعی از دوستانت بر سر راهم آمدید دلم را مسرور کردید. بعد از مدتها دلتنگی کمی آرام شدم.

و شما

ای گوش هایی که تنها گفتن های کلمه دار را می شنوید،

پس از این جز سکوت، سخن نخواهم گفت.

و شما

ای چشم هایی که تنها صفحات سیاه را می خوانید،

پس از این جز سطور سپید نخواهم نوشت.

و شما

ای کسانی که هرگاه حضور دارم بیشترم تا آن گاه که غایبم

پس از این مرا کم تر خواهید دید.

یازهرا! التماس دعا

نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 13:51 توسط ساجده| |

بِسم رَبِّ الشُّهدا وَ الصِّدیقین

امشب دلم گرفته است. دلم برای حضورت تنگ است. برای احساس با تو بودن. برای آنکه لحظه ای در کنارت بنشینم و بنشینی و سر بر شانه ات بگذارم و تمام تنهایی هایم را گریه کنم. دلم گرفته برای بوی تنت. برای اینکه ثانیه ای نگاهم را به نگاهت بدوزم و جان ببازم. دلم گرفته برای لحظات با تو بودن. لحظاتی که خدا نزدیکتر است.

محمدرضایم! دلم گرفته برایت. از ادعاهای دروغین دلم گرفته، از تلاشهای بیهوده دلم گرفته. دلم گرفت از بس که تقلا کردم و به جای نزدیکی هر روز دورتر و دورتر شدم. دلم گرفت بس بیراهه دیدم و چشم پوشیدم. دلم گرفت بس که نتوانستم کاری بکنم.

برادرم! از روزی که چشم باز کردم با شهید و شهادت هم خانه و همسفره بودم. یادم نمی آید روزی را که بدون عشق شهید و شهادت و شهدا سر کرده باشم. اما دلم گرفت بس که نتوانستم کاری کنم. دلم گرفت بس که گفتم شهدا شرمنده ام. هر روز بیشتر از دیروز برای ادامه راهت و راهتان تقلا می کنم اما هر روز بیشتر و بیشتر از تو و دوستانت دور می شوم. تلاشهایم به ناکجا ختم می شود.

مهربان برادرم! دنیای ما توان تحمل بزرگی روح شما را ندارد. دنیای ما آنقدر بزرگ نیست که روح بزرگتان را در خود جای دهد. مهربانم! گاهی احساس می کنم آنقدر این دنیا برایم تنگ است که سینه ام جایی برای بالا و پایین رفتن ندارد. گاهی حس می کنم به نبودن بیشتر محتاجم تا بودن.

کاش می توانستم چشمهایم را ببندم و محبت دستهای همیشه مهربانت را بر سرم احساس کنم و با گشودن چشمهایم جمال همیشه مهربانت را به نظاره بنشینم. کاش می آمدی و اشک چشمهایم را می گرفتی، که دلم سخت گرفته. دلم برای حضورت گرفته. دلم برای با تو بودن تنگ است. دلم برای نبودن تنگ است.

یازهرا! التماس دعا

نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 0:9 توسط ساجده| |