تبليغاتX
محمدرضا مهرپاک


محمدرضا مهرپاک

بِسم رَبِّ الشُّهدا وَ الصِّدیقین

نمی دونم براتون اتفاق افتاده یا نه که از خستگی لذت ببرید.

حالا که همه چیز تموم شده یاد اون روزی افتادم که استارت قضیه خورد. اون روز هم پشت کامپیوتر نشسته بودم که گوشیم زنگ خورد.

الو..... می خواین خادم امام رضا(علیه السلام) باشین...

تقریباً دو ماه از اون روز می گذره. دو ماهی که با تلاطم و کار و خستگی و دلتنگی همراه بود. اون روز خیلی هوای امامم رو کرده بودم. دلم خیلی خیلی هواشو کرده بود. به عشق آقا بود که بسم الله گفتیم و پای در رکاب گذاشتیم.

محمدرضا جونم! مدتی خودمو با اسم آقا و کار برای آقا دلخوش کردم اما از وقتی کار تموم شده یه دلشوره ای تو دلم افتاده. می ترسم داداشم. می ترسم این ور و اون ور دویدنم مفید نبوده باشه هیچ؛ مضر هم بوده باشه.

داداشم! یعنی آقا قبول کرده؟

تو این مدت بعضی چیزا اذیتم کرد بعضی چیزها هم از شوق لبریزم کرد. از مهمترین چیزهایی که اذیتم کرد غرور بود؟

تو بگو داداش؟ تویی که منو بهتر از خودم می شناسی. خواهرت مغرور شده؟ کسی که یه عمر خاک زیر پای همه خادمای شهدا و ائمه شده تا مغرور نشه... داداشم تو بگو....

.

.

.

چقدر لحظه شیرینی بود. وقتی حاج خانم شال خادمی آقا امام رضا(علیه السلام) رو به گردنم انداخت. لحظه ای که از عمق وجود شادی رو حس می کردم. اون موقع خیلی خوشحال بودم اما حالا ته دلم می لرزه که نکنه نتونم خادم خوبی برای آقا باشم.

امام رضایم! امام مهربانم. ای ضامن آهو. بیا و ضمانت مرا هم بر عهده گیر. مولا جان فقط، وقتی گفتم: معبودا! عاشقت هستم و به تبع این عشق، عاشق اهل بیتت هستم، سخنم را تصدیق کن.

مولایم! دلتنگ دیدارت هستم. اما اگر این طور می پسندی حرفی نیست.

یازهرا! التماس دعا

نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 17:33 توسط ساجده| |

بِسم رَبِّ الشُّهدا وَ الصِّدیقین

نزدیک به یک ماه می شه که چیزی ننوشتم. یعنی سرم اونقدر شلوغ بود که فرصت نمی کردم به وب سر بزنم.

مثلاً داریم برای جشن میلاد امام رضا(علیه السلام) کار می کنیم....

محمدرضا! خودت بهتر از هر کس دیگه ای می دونی که این کار رو با عشق شروع کردم هنوز هم با عشق کار می کنم اما نمی دونم چرا بعضی ها سوء استفاده می کنن...

داداشم چرا های زیادی هست که هنوز به جوابشون نرسیدم.

کاش وقت بود باهات درد و دل می کردم آخه دلم خیلی پره. ولی الآن خیلی خسته هستم. خیلی

برام دعا کن داداش

یازهرا! التماس دعا

نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 23:54 توسط ساجده| |

بِسم رَبِّ الشُّهدا وَ الصِّدیقین

سلام داداشم. سلام مهربونتر از هر مهربونی....

مدتیه ورق زندگیم برگشته. زندگیم رنگ دیگه ای به خودش گرفته... سرم خیلی شلوغ شده. از طرفی دانشگاه از طرفی کار از طرفی کارهای موسسه و از طرفی پروژه ای که باید تحویل بدم.

خیلی خسته ام محمدرضا! خیلی. نه از نظر جسمی.

محمدرضا جونم! دیدی. فاطمه رفت مشهد پیش امام رضا(علیه السلام)، سر خونه و زندگیش. محدثه هم که رفت تهران سر درس و دانشگاهش. می بینی داداش بازم تنها شدم...

محمدرضا! اصلا دوست ندارم سرم اونقدر شلوغ باشه که فقط گاهی یادت بیفتم. دوست ندارم اونقدر سرگرم باشم که با تو بودن رو در درجه چندم اولویت قرار بدم....

مهربونم! می خوام باهات نفس بکشم. باهات زندگی کنم. باهات قدم بزنم. می خوام تمام لحظات زندگیم با تو باشه. با تو رقم بخوره و با تو ختم بشه....

محمدرضا! داداشم. گذشته اذیتم می کنه. حال اذیتم می کنه و آینده...

برادرم! خیلی وقته بغض دارم. هر از گاهی یه ذره اش می شکنه اما.... دارم از درد می میرم. دارم از بغض خفه می شم...

بیا کنارم. به حضورت احتیاج دارم.

یازهرا! التماس دعا

 

نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 20:5 توسط ساجده| |

بِسم رَبِّ الشُّهدا وَ الصِّدیقین

سلام داداشم! بازم دلم گرفت که اومدم پیشت. بازم دلم هوای بارون کرده. بازم دلم... دلم، دلم، دلم. اونقدر دل دل کردم که به اینجا رسیدم. کاش می تونستم کمی هم با عقل زندگی کنم.

دنیای نامردیه داداش! کاش می شد دلم سنگ بشه. کاش اینقدر این دل...

تحمل این قفس خیلی سخته، نفس کشیدن تو این هوای مسموم درد آوره. بعضی وقتا دیواره های قفس اونقدر فشار می یاره که تحملم طاق می شه (مثل الان)، اما چه می شه کرد جز صبر.

داداشم! این موقع ها فقط یاد تو و دوستات آرومم می کنه. یاد حرف شهید مقیمی. یاد حرف شهید همت. فکر اینکه رهبرمون تنهاست. دلش به بسیجی هاش خوشه. فکر اینکه هنوز نتونستم کاری کنم که دلش رو شاد کنم. هنوز کارهای زیادی باید انجام بدم. اما محمدرضا جون، مهربونترین داداش دنیا! چیکار کنم این دل رو که هوای تو و خدای مهربونتر از تو رو داره؟

یه بار شنیدم که یکی خیلی نوربالا می زد. همه می دونستن شهید می شه اما عملیاتها می گذشت و شهید نمی شد. تا اینکه یه چیزی تو ذهنش جرقه زد. عکس بچه اش رو از جیبش درآورد و پاره کرد. گفت خدایا اگه بخاطر محبتم به فرزند منو شهید نمی کنی بیا از اینم دل بریدم. چند دقیقه بعد شهید شد.

محمدرضای عزیزم! خودت بهتر از هر کس دیگه ای می دونی که به هیچ چیز این دنیا دلبسته نیستم. هیچ چیز برام وابستگی نمیاره. کمکم کن تحمل این قفس برام راحت تر بشه.

محمدرضا! اگه تو رو نداشتم از غصه دق می کردم. حرفهای دلم قلمبه می شد رو دلم و آخرش منفجر می شد. خدا رو شکر که هنوز تو رو دارم.

اللهم عَجِّل لِوَلیکَ الفَرَج

یازهرا! التماس دعا

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 22:28 توسط ساجده| |

بِسم رَبِّ الشُّهدا وَ الصِّدیقین

و به نام خدای علی و فاطمه(علیها سلام)

چشمی بسته شد و چشمی به خون نشست. لبی به خنده وا شد و لبی به گریه گزیده شد. دلی بی تاب دیدار بود و دلی بی تاب فراق. اما به یکبار همه دلها در تب بی پدری سوخت.

دلی سوخت. دلهایی سوخت. دلهای زیادی سوخت. اما امان از دل عمه. امان از دلی که سوخته بود و سوخت و خواهد سوخت.

آسمان ترک برداشت. زمین به لرزه افتاد. آبهای کائنات به خروش آمد. آسمان و زمین به هم ریخت. زمین بنای نابودی گذاشت و آسمان خواست فرو بریزد. همه در تب از دست دادنِ مولایی غریب بودن. دردانه هایی به عالم نمونه زانوی غم بغل کرده بودند از غم فراق پدر.

نمی دانم در عزای این غم بزرگ می توان تسلیت گفت؟ تسلیت کافیست؟ تسلیت را برای عزا می گویند. اما امروز همه مصیبت زده شدند. مصیبت از دست دادن پدر کائنات...

قلم را یاری نوشتن نیست!

یازهرا! التماس دعا

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 9:39 توسط ساجده| |

بِسم رَبِّ الشُّهدا وَ الصِّدیقین

به نام نامی پروردگار مهربانی ها! به نام او که تماماً زیبایی و محبت است.

معبودا! ممنونم که در این دنیا که کسی را به کار کسی کاری نیست و کسی از دل کسی خبری ندارد و دل شکستن آسان است و یکدلی و صدق و صفا رنگ باخته محمدرضا را در مسیر زندگی ام قرار دادی تا با او باشم و در این دنیای نامردی ها تنها نباشم.

محمدرضایم! چندی است که دلم گرفته! دلم از این همه بی رنگ و سردی گرفته. مدتی از دوری تو و دوستانت دلتنگ بودم و چند روزی است از غم غربت. سخت است که باشی و نباشی. سخت است که بخندی و نخندی. حرف بزنی و حرف خودت را نزنی. سکوت کنی و در دل تمنای فریاد داشته باشی. سخت تر از همه این که دلت از شدت درد هوای گریه داشته باشد و بگیرد و نه کسی را داشته باشی که با او حرف بزنی و نه جایی که عقده دل وا کنی. و نه محرم اسراری که ... ما آدمهای این دنیا خیلی خیلی متغیریم. خوش به حال شما آسمانی ها.

خوش حالم که هنوز تو را دارم. که اگر نبودی که سر بر شانه ات بگذارم و عقده دل واکنم مدتها پیش غرق می شدم. وقتی امروز با جمعی از دوستانت بر سر راهم آمدید دلم را مسرور کردید. بعد از مدتها دلتنگی کمی آرام شدم.

و شما

ای گوش هایی که تنها گفتن های کلمه دار را می شنوید،

پس از این جز سکوت، سخن نخواهم گفت.

و شما

ای چشم هایی که تنها صفحات سیاه را می خوانید،

پس از این جز سطور سپید نخواهم نوشت.

و شما

ای کسانی که هرگاه حضور دارم بیشترم تا آن گاه که غایبم

پس از این مرا کم تر خواهید دید.

یازهرا! التماس دعا

نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 13:51 توسط ساجده| |

بِسم رَبِّ الشُّهدا وَ الصِّدیقین

امشب دلم گرفته است. دلم برای حضورت تنگ است. برای احساس با تو بودن. برای آنکه لحظه ای در کنارت بنشینم و بنشینی و سر بر شانه ات بگذارم و تمام تنهایی هایم را گریه کنم. دلم گرفته برای بوی تنت. برای اینکه ثانیه ای نگاهم را به نگاهت بدوزم و جان ببازم. دلم گرفته برای لحظات با تو بودن. لحظاتی که خدا نزدیکتر است.

محمدرضایم! دلم گرفته برایت. از ادعاهای دروغین دلم گرفته، از تلاشهای بیهوده دلم گرفته. دلم گرفت از بس که تقلا کردم و به جای نزدیکی هر روز دورتر و دورتر شدم. دلم گرفت بس بیراهه دیدم و چشم پوشیدم. دلم گرفت بس که نتوانستم کاری بکنم.

برادرم! از روزی که چشم باز کردم با شهید و شهادت هم خانه و همسفره بودم. یادم نمی آید روزی را که بدون عشق شهید و شهادت و شهدا سر کرده باشم. اما دلم گرفت بس که نتوانستم کاری کنم. دلم گرفت بس که گفتم شهدا شرمنده ام. هر روز بیشتر از دیروز برای ادامه راهت و راهتان تقلا می کنم اما هر روز بیشتر و بیشتر از تو و دوستانت دور می شوم. تلاشهایم به ناکجا ختم می شود.

مهربان برادرم! دنیای ما توان تحمل بزرگی روح شما را ندارد. دنیای ما آنقدر بزرگ نیست که روح بزرگتان را در خود جای دهد. مهربانم! گاهی احساس می کنم آنقدر این دنیا برایم تنگ است که سینه ام جایی برای بالا و پایین رفتن ندارد. گاهی حس می کنم به نبودن بیشتر محتاجم تا بودن.

کاش می توانستم چشمهایم را ببندم و محبت دستهای همیشه مهربانت را بر سرم احساس کنم و با گشودن چشمهایم جمال همیشه مهربانت را به نظاره بنشینم. کاش می آمدی و اشک چشمهایم را می گرفتی، که دلم سخت گرفته. دلم برای حضورت گرفته. دلم برای با تو بودن تنگ است. دلم برای نبودن تنگ است.

یازهرا! التماس دعا

نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 0:9 توسط ساجده| |

بِسم رَبِّ الشُّهدا وَ الصِّدیقین

شهدا راهشون رو انتخاب کردند حالا نوبت من و توست که راهمون رو انتخاب کنیم! 

راستی شما چه راهی رو انتخاب می کنید؟ 

چند روز پیش به یه بنده خدایی گفتم تا حالا از شهدا شنیدی؟ اصلا میدونی شهدا کی بودن؟ چی کردن؟ چرا رفتن؟ چرا سوختن؟ چرا پر کشیدن؟ اصلا میدونی شهدا برای من و تو رفتن؟

گفت: برو بابا شهید یعنی چی؟ اصلا به ما چه ربطی داره؟! اونا هر چی بودن؛ هرکی بودن؛ هر چی شدن؛ رفتن. اون دوران گذشته. الان نسل جدید باید با پیشرفت های غربی ها، پیشرفت کنه. تو هم که جا موندی.

گفتم بیا نزدیکتر، اومد.

گفتم: برو خاک رو بو کن.

گفت: مسخره می کنی؟

گفتم: تو برو. رفت خاک رو بو کرد.

گفتم: خوب بو کن این خاک هم قدیمی یه. مگه نمیگی نسل جدید! ولی خاک مرامش از من و تو انسان بیشتره، هنوز که هنوزه بوی پاک شهدا رو حفظ کرده، ولی من و تو با کارهامون این بو رو داریم ازش می گیریم. یعنی مرام من و تو که شهدا هموطنمون بودن، هم خونمون بودن، کمتر از خاکه، که خاک فراموششون نکرده ولی من و تو اونا رو به باد فراموشی سپردیم! واقعا برای خودم و تو متاسفم که چه جوری داریم با کارهامون یاد پاک اون جوونایی که هنوز مادرش چشمهاش رو به انتهای خیابون دوخته، شاید پسرش، دسته گلش با تابوت با بوی باروت بیاد رو به باد فراموشی دادیم. واقعا تاسف نداره؟ تو همون غربی که سنگش رو به سینه می زنی چنان ارزشی برای مردگان جنگ و جانبازهاشون قائلند که نمی تونی تصور کنی، اگه بناست از اونا یاد بگیریم و با اونا پیشرفت کنیم چرا از این کارشون استفاده نکنیم. تو همه جای دنیا به از دست رفتگان و جانبازان جنگهاشون احترام می ذارن در حالی که تقدسی براشون نداره اما شهدای ما برامون مقدسن، قائلیم که در راه هدف مقدسی جنگیدن و شهید شدن. پس چرا باید ازشون اسطوره مقاومت نسازیم؟ چرا باید فراموششون کنیم؟ مگه آدم میتونه از گذشتش جدا بشه. گذشته هر انسان، هر مملکت هویتش رو درست می کنه. حالا چرا باید این هویت و گذشته مقدس رو فراموش کنیم و خودمون رو بی هویت جلوه بدیم؟

دیدم چشم هاش پر اشک شد با صدایی پر بغض گفت: چرا داره.

گفتم: پس بنده خدا بیا ما هم مثل خاک با مرام باشیم بیا ما هم مثل خاک مراممون رو به شهدا نشون بدیم بهشون بگیم که بعد شما ما هم راهتون رو ادامه میدیم نه اینکه با ترویج فرهنگ غرب، یادتون، خونتون، روحتون رو از خاکی که از من نوعی با معرفت تر بگیریم.

دیدم شروع کرد به گریه کردن، گفتم: حالا من جا موندم یا تو؟ گفت: من. گفتم: پس بجنب تا از قافله جا نموندی خودتو برسون. شهدا همه رو قبول دارن هم من گنهکار و هم تو تازه عاشق شده رو.

این متن رو از یکی از وبلاگها برداشتم و کمی دستکاریش کردم فقط نمی دونم کدوم وبلاگ برا همین نتونستم آدرسش رو بنویسم امیدوارم راضی باشن.

یازهرا! التماس دعا

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 20:23 توسط ساجده| |

بِسم رَبِّ الشُّهدا وَ الصِّدیقین

بالاخره رفتیم غرب و برگشتیم. نمی دونم فقط رفتم و برگشتم یا نه رفتم و یه جور دیگه برگشتم. هنوز خستگی راه از تنم در نیومده که بشینم خوب فکر کنم.

محمدرضایم! مناطق عملیاتی غرب یه جور دیگه بود یه چیزی ماسوای مناطق جنوب یه حال خاصی داشت. کلاً یه جور دیگه بود. باورم نمی شه رفتم جایی قدم زدم که روزی محمود کاوه، محمد بروجردی و ... ها اونجا جنگیدن و نفس کشیدن. داداشی هنوز نشناختمشون کمکم کن.

محمدرضا! داداش گلم تازگیا به چیزایی متهم می شم که اگه تو خواب هم می دیدم باور نمی کردم... تازگیا بازم می خوام تنها باشم، تنهای تنها. تنها با تو و خدای تو و من. چقدر زندگی بی تو و دوستان تو سخته...

داداشم خیلی زمان برد، خیلی اتفاقات افتاد که تونستم به این راحتی بهت داداش بگم اما الان خیلی راحت دارم از دستت می دم. کمکم کن داداش.

____________________________________

راستی یه خبر برای کسایی که می خوان مزار محمدرضا مهرپاک رو ببینن. آدرس: گلزار شهدای ملک، ردیف سوم.

گلزار شهدای اونجا اونقدر بزرگ نیست که نتونین پیداش کنین.

یازهرا! التماس دعا

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 20:53 توسط ساجده| |

بِسم رَبِّ الشُّهدا وَ الصِّدیقین

امروز بدجوری بغض داشتم، طوری که وسط خیابون می خواستم بشینم گریه کنم. فقط فکر جایی بودم که بتونم بغضم رو اونجا خالی کنم بازم مثل همیشه تنها جایی که به ذهنم اومد اینجا بود. جایی که محمدرضام نزدیکتره. جایی که همیشه باهاش حرف می زنم.

داداشی! می دونی خیلی سخته که یه عمر سعی کنی اعتماد دیگران رو جلب کنی بعد همش چند روزه باد بشه بره.... چند بار تصمیم گرفته بودم که دیگه حرف دلم رو پیش کسی نزنم. به کسی اعتماد نکنم اما بازم یادم رفت... بازم حس اعتمادم گل کرد و... محمدرضا! چقدر راحتم وقتی حرفم رو به تو می زنم... چون مطمئنم به کسی نمی گی هیچ، کمکمم می کنی... چقدر خوبه که فقط با تو حرف بزنم... فقط با تو و فقط با خدای خودم... بعضی وقتا تنهایی چقدر خوبه.

این چند روزه واقعا به این حرف اعتقاد پیدا کردم که دیوار موش داره، موشم گوش داره. یه حرفی به یکی می زنی که مطمئنی به کسی نمی گه یا حداقل حرف رو عوض نمی کنه و پشت سرت صفحه نمی ذاره بعدش می بینی انواع و اقسام حرفا از این ور و اون ور شنیده می شه... این چند روزه یاد ماجرایی افتادم که فاطمه قبل از رفتنش تعریف کرد.

می گفت: شهید کاظمی می گفت یه بار سفره دلم رو پیش یکی وا کردم و باهاش درد و دل کردم برا همین شهادتم چند سال به تعویق افتاد....

محمدرضا جونم! خیلی خسته ام، دلم از این دنیا گرفته... از دو رویی هاش... از غیبت هاش.... از پشت مردم حرف زدن هاش... از خیلی چیزاش... دلم گرفته، پاکی می خوام، صداقت می خوام، تو رو می خوام. بیا می خوام بازم با تو زندگی کنم.

چند روزه بازم زده به سرم برم پیش پدر و مادرت اما هیچ کس رو نمی بینم که بخواد باهام همراهی کنه... همه به روزمرگی مشغولن... داداشم! چند وقته که دیدار نرفتیم دلم گرفته... می خوام بیام پیشت... بیا داداشم بیا؛ بیا که خواهرت دلش پر غصه شده. داداشم! اگه تو رو نداشتم چقدر تنها بودم. اگه تو رو نداشتم چقدر بی کس بودم.

یازهرا! التماس دعا

نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت 23:26 توسط ساجده| |